Feed on
نوشته ها
دیدگاه‌ها

۱/نمی دونم چرا اما اصلاً حسش نیست به خدا؟! نمی دونم چرا اما احساس می کنم  مردم نسبت به محرم یه کم بی خیال تر شدن؟! زیاد براشون فرق نمی کنه که مراسمی باشه یا نه؟! اینو یه دو سالی میشه که تو چهره ی مردم می تونم ببینم اون زمان که کوچیک تر بودم وقتی می رفتم بیرون از سر کوچه اون ورتر نمی تونستم برم آخه اون قدر شلوغ بود که گم می شدم واقعاً هم همین طور بود همه وظیفه ی خودشون می دونستن که اگه نمی تونستن برا مراسم دسته ها و تکیه ها و مساجد خودشون رو برسونن این یکی دو روز تاسوعا و عاشورا رو بی خیال روزی و این جور چیزا می شدن می چسبیدن به کسب صواب اما الان این طور نیست….شاید دارم کفر می گم ولی یه کم خودتون مقایسه کنید دو سه سال پیش رو با الان این همون جمعیته؟ نیست دیگه؟نمی دونم درسته که اینو بگم یا نگم اما من به شخصه معتقدم که وقتی یه عده دختر و پسر خیابون ها رو پر می کنن دلیل نمی شه که ما حضور پر شور داریم، این که تابلوی واسه چی این جوریه؟ نیگاه کنید وقتی مسجد محله میگه:(( مراسم فردا بعد از فوتبال یعنی ساعت ده برگزار میشه))؛ همه چیز رو میشه ازش درک کرد، نمی دونم…
۲/بعد یه مدت حدوداً دو سه ماه وقت اخبار ورزشی خوهه بودم با آسودگی گوش می دادم تحلیلش می کردم که یهو مَرده گفت:((غلام حسین پیروانی سرمربی تیم ملی امید شد؟!))، اَاَاَاَاَاَاَاَاَه…. چه جالب!!شاغلام و تیم ملی؟! تو کف این موضوع بودم که مَرده ادامه داد و گفت:((ایشون بعد از اینکه به عنوان منتصب شدند امیر حسین پیروانی رو به عنوان دستیار انتخاب کردن!!!))؛ این که گفت گرفتم ماجرا چیه، ماجرا از این جا اب می خوره اصلاً نمی شه که یه غیر سپاهی و پاسدار و ارتشی بیاد مسولیت بگیره!!! امیدوارم که افشین هم اخراج بشه و به جا تیم امید داشته باشیم تیم مربی گری پیروانی؛ اونوقت اگه یه بازی رو باختیم سرمربی میگه:(( خیلی خوب بازیی کِردیم ما چند تا جِوون داشتییم تو زِمین و در نهایت با توجه به اینا ما در نهایت امر به نهایت رسیدیم و پیروز نشدیم و از بازیکنان هم راضی هستم و نمی خوام پیروزی اونا رو لوووس کنم اما حِق ما نِبود…))
—————————————————
۱/نمی خواستم زیاد بنویسما ولی خودمونیما چقدر دلم پر بود؟!
۲/نمی دونم چرا باعث میشن دوستای بلاگ نویس اذیت بشن و بلاگشون رو پشت سر هم فیلتر می کنن تا اونا مجبور بشن از نو شروع کنن،آدرس جدید((چشم شیدا)) با یه اسم جدید …راستی ((تلخ نوشته ها)) بازم فیلتر شد.

دنیای بی رحم…

خُب تو پست قبلی کامنت هام آف بود، حالا هم پشیمون نیستم برا این کارم حتماً یه موضوعی بوده دیگه، اما خلاصه بگم :((دستم خیلی خیلی بوی پرتقال میده))…تو این پست میخوام چندتا موضوع رو با هم بگم، نمی دونم چرا این فکر زد به سرم:
۱/تو خبرا اومده بود که رهبر کشور ما یازدهمین رهبر قدرتمند دنیا هستن و  مهم ترین شخصیت در آرام سازی خاورمیانه ؟! به ایشون تبریک میگم؛ نمی دونم این ریت بندی رو بر طبق چه قواعدی انجام دادن اما هر چی باشه برا این ملا جماعت جز اینکه بتونن یه چند تا چرت و پرت بالا منبر بلغور کنن رسیدن به چنین مقامی یعنی پیامبری؟ در ضمن یکی نیست بگه، عزیز من ایشون اگه می تونستن نقش مفیدی ایفا کنن ملت رو از دست یه اعجوبه به نام محمود خلاص می کردن دیگه….
۲/ ((ما بی رقیبم؟!))؛ جمله ای بود که یکی از اعضا موسس حزب اعتماد ملی اومده بود دانشکده گفت… فکر می کنید در چه موردی بی رقیبن؟! در مورد برنامه هایی که برای انتخابات ریاست جمهوری دارن؟! ه …ه…ه… بابا خندم گرفت؟! بیا پایین با هم بریم عزیز؟! شما اگه بی رقیب بودین سعی نمی کردین با پول مردم رو بکشونین پای صندوق…
۳/واقعاً دیگه داریم شورش رو در میاریم ها؟! به خدا من میشناسم ادمی رو که نون شب نداره بخوره اما هی فرت و فرت و ضرت و ضرت می گیم غزه رفت فلسطین اومد، بابا کوتاه بیایین، تو این کشور همه چیز درسته که شما چسبیدین به اون وری ها؟ مگه همین اسکل ها نبودن که تو جنگ ایرانی ها رو می کشتن؟! برا این کشور و مخصوصاً تو تلویزیونش  فقط دو چیز معنی داره:((فوتبال و عزاداری))….وای مردم از بس تلویزیون فوتبال نشون داد……
۴/نمی دونم چرا دوستان به راحتی فیلتر میشن، نمی دونم چرا؟! چشم شیدا و پرچم فیلتر شدن؟! آخه چرا؟!واقعاً چرا……

نمی دونم چه خبره؟

نمی دونم چه خبره؟! دارم دیونه میشم؟! نمی دونم شاید!!!!!!

اینو نوشتم تا یه کم راحت تر بشم.تا اگه نمی تونم داد بزنم که چی شده آروم بنویسم که چی شده……..

خدایا خودت به دادم برس……نمی دونم چه خبره…

دستم بوی پرتقال میده…

احساس خوبی ندارم

مثه تک درخت بیابون کز کردم تو خودم بدون حرف

بدون دچار شدن

نمی دونم چرا دچار باید بود

خیلی دستم بوی پرتقال میده…

خیلی سخته…سخته…

من زنجیری می شم؟!

یکی از دوستان بلاگی، چشم شیدا، منو به بازی بلاگی دعوت کرده که بگم دوست دارم به چی زنجیر بشم، یه کم سخته، اخه نه این که به نظر خودم، بلا نسبت آقایون و خانم های مهترمی که اینو می خونن، همه ی ادما زنجیری هستن خحالا یه عده باخبرن از این موضوع و یه عده دیگه نمی دونن؟! در کل من ترجیح می دم که اگه بخوام زنجیر بشم، البته علنی، به سه چار چیز زنجیر بشم؛ یکیشون دستمه؟!(یعنی دستم به بدنم زنجیر بشه تا دیگه کار بد نکنم)؛ دومیش به نشریه ای که رو برد آزاد  دانشکده میزنم، درسته که تا حالا فقط پنج تا شماره ازش دادم بیرون اما همین پنج تا کلی سر و صدا کرده یکیش این بوده که کلیه انجمن ها و اتحادیه های و تشکل های دانشجویی می خوان سر به تن من نباشه و برا همین با همدیگه یک دل شدن که بزنن تو سرم و بعد از این که نوشته هام رو میزنم سریع جوابیه میدن و کلی معروف شدما البته محبوب هم هستم، سومیش به کتابای رمانم هستش مثه خوشه های خشم،کلیه ی کتابهای جرج اورول و …؛ یکی دیگه هم هست که اینجا جاش نیست…
دوستای گُلم رو به این بازی دعوت می کنم؛ در کل هر کس حال می کنه می تونه بنویسه در مورد زنجیر شدن آخه قاون کپی رایت به دستور من لغو شده؟!
—————————————————————
۱/اسم بلاگ قطعی شد،((قمار باز))

کشوری که من توش زندگی می کنم یه شهری پُر از موجودات یک سر و دو گوشی که همه کار ازشون برمیآد و هیچ چیز ازشون بعید نیست، موجوداتی که تو حرف همشون قصد رهایی از این وضعیت فلاکت بار و درجا زننده رو ابتدا برای شهرشون و بعد خودشون دارن اما همه می دونیم که واقعیت جامعه ی ما این نیست… یه چند سالی هست که به قول مدیران ذیربط و بی ربط که الا ماشاالله تعدادشون تو این مملکت زیاد نیست حرف مبارزه و تشدیدش و از این جور چیزا رو درباره ی مواد مخدر میزنن اما هیچ کدوم نمی تونن و قدرت این رو ندارن که به این نکته که ملت نمی خوان تا مواد از اونا جدا بشه اعتراف کنن؟!
یه چند رو زپیش تو یکی از شهرهای شمالی ایران(رشت) اتفاق جالبی افتاده که همه رو به تعجب واداشته؟! ماجرا از این قرار بوده که یه کامیون دو تُنی(دقت کنید دو تُنی) تو یکی از خیابون ها تصادف می کنه و از جاده خارج میشه و بارش تو فضای جاده پخش میشه، بعد از چند لحظه که مردم طبق عادت به یک کلاغ و چهل کلاغ ماجرا بودن یه نفر بار اون ماشین رو مورد کنکاش قرار میده و متوجه میشه که بار ماشین((تریاک)) بوده و با خبر کردن جمعیت اونا رو شگفت زده می کنه و مردم هم از خدا خواسته مشغول به جمع آوری اون میشن هر کس به وسع خودش اونم تا زمانی که پلیس سر میرسه -میگن افرادی رو دستگیر کردن که بیش از پنجاه کیلو تریاک برداشته بودن- زمانی که پلیس به صحنه ی تصادف میرسه متوجه این موضوع میشه و یه پنجاه شصت نفری رو تو  صحنه دستگیر میکنه و با یه حساب سر انگشتی متوجه میشه که بیش از نیم تُن از مواد مخدر مفقود شده و تو کف این میمونه تا حدی که رئیس پلیس استان گیلان تو شبکه ی استانی (بنا به اخبار موجود) به تاسف خودش از این ماجرا اشاره می کنه و از مردم می خواد که بیان اونا رو تحویل بدن…
آخه یکی نیست بگه اگه مردم می خواستن اونا رو تحویل بدن چرا برداشتن، احمق خان؟! هان؟! یه کم فکر کنید ما بهترین مردم، تماشاگر، داور، ورزشکار، سیاستمدار، رئیس جمهور و رهبر  و …جهان رو داریم.
—————————————————————–
۱/اسم بلاگ روبه ((قمار باز)) تغییر دادم امکانش هست بازم تغییر کنه؟!
۲/خب نوشتن این یه کم برام سخته تر از سخت بود اونم از این جهت که واقعاً به این نتیجه رسیدم که من تو توهم یه ایران با مردم با فرهنگ زندگی می کنم.

۳/واقعاً چرا، چرا، چرا وبلاگ دوست گُلم((چشم شیدا)) رو بستن…

از این جا شروع می کنم که به علت پاره ای از مشکلات یه جایی تو یکی از این سازمان ها گیر شدم، درست یه ماه پیش رفتم تا یه کاری انجام بدم، مردک گفت برو دو هفته ی دیگه بیا دو هفته بعد گفت برو  فلان تاریخ بیا، دیروز که فلان تاریخ بود رفتم؛ آقاه گفت: برو فردا بیا؟؟!! دیگه داشتم جوش میآوردم اما حرفی نزدم، اومدم بیرون تا فردا بیام، امروز که می خواستم برم هزار تا دایلوگ و گفتمان با انواع و اقصام لحن ها آماده کرده بودم تا اگه کارم راست وریست نشد بهش بگم…
خلاصه رفتم که رفتم اونم با توپ پُر؛ در اتاق رو زدم؛ بفرمایید، سلام خسته نباشید؛ علیک، چیه چی می خای؛ دیروز اومدم گفتید برو فردا بیا؛ گفتم برو فردا بیا نه که امروز بیا؟!!(اههههه، مردک پُفی، فردا پس کی میشه الاغ؛ هان؛ عمت رو هم می خواستی زن بدی فردا فردا می کردی؟!)؛ یعنی چی قربان؟! من یه ماه هست که میرم و میام؟! پس شما این جا چی کار می کنید؟(احمق سن بابابزرگم رو داره ها با کمال وقاحت گفت) اینجا در میآرم … می کنم؛(منم آمپر بالا بهش گفتم) اون رو بزار … واسه …ت(مطمئنم که نشنید وگرنه یه چکی می خوردم)، شما سن پدر من رو دارید درست صحبت کنید یعنی چی؟! اون یکی که کنار دستش بود گفت؛ عزیز برو مثه این که عیدها، یه ده روز اداره ها تعطیله؟! گفتم عیده؟! مرد حسابی من باید کارم راه بیفته، یا کارم امروز درست میشه یا …(نذاشت دهنم رو باز کنم)؛  مثلاً تو یه علف بچه چی می خوای بکنی(تو دلم بهش گفتم در… می کنم….؛ اما بهش گفتم) آقا ببخشید اون پوشه ای که رو میزت گذاشتی چیه؟!؛ اون به شما چه ربطی داره؟!؛ می خواستم بدونم؛ مدارک ارباب رجوع؛ آهان، پس ارزشمنده؟نه؟؛ خب آره، کلیه مدارک کارمون هستش دیگه؟!؛ پس با اجازه، یه یا علی گفتم و همه رو تو اتاق پخش کردم، مردک دهنش کف کرده بود، بر و بر من نیگاه می کرد، گفتم بازم در میاری یا در بیارم؟! سریع زنگ زد به نگهبانی اومدن منو جمع کننو بندازن بیرون، تونستن از اتاق منو بیارن بیرون؛ خلاصه با کلی کاسه لیسی تونستم از دستشون در برم و رفتم پیش معاون…
سلام، ببخشید مزاحم شدم؛ شما همونی هستی که گرد و خاک را انداختی؟؛ پس گرد و خاک تا به حال ندیدید؟؛ کارت چیه؟! فلان و فلان چیزم اینجاست باید انجام بشه یه یه ماهی هستش که میرم میآم؟؛ خب اینو که رئیس باید امضا کنه؟؛ رئیس کجا تشریف دارن؟؛ خب نمی دونی مگه، همه ی ادارات و سازمان ها تو این ده روز نیمه تعطیلن پسرم!؛ چی؟ تعطیلن؟ کدم تیر به تخته خُرده؟ این ملت که همیشه تعطیلن، کی می خوان کار کنن؟!!!؟؛ اونش دیگه دست من نیست برو هفته ی دیگه، نه دو هفته دیگه بیا پیش خودم…
ای بر پدر این تعطیلی و این جور مسخره بازی ها و این مملکت که همیشه تعطیله لعنت؟!آخه یعنی چی؟! من کارم واجبه به خدا؟! وای….
——————————————————————-
۱/این روزها همه ((قُمارباز)) می خوانند، شما چه طور؟!(اسم بلاگ تغییر کرد، یعنی لازم بود که تغییر کنه و نوشته هاشم هم تغییر کلی کنه و بهتر بشه، البته با کمک شما)
۲/بی ادبی من رو ببخشید، کلیه دایلوگ ها واقعی و برای بهتر درک کردن موضوع به صورت کامل ذکر شده، با کمی سانسورشیپ!!!

حاجی به توان ۱۰۰۰؟!

از اونجایی که تو این روزا زیاد از مکه رفتن و این جور چیزا می شنویم، من هم خیلی بهش توجه ویژه ای کردم که در موردش بنویسم و رسیدم به این جایی که هستم، یعنی بد از کلی کند و کاو فهمیدم که ای بابا؛ تو این مملکت بعضی ها هستن که سالی پنج شیش باری حاجی میشن و یه عده هستن که حتی نمی تونن و اجازه ندارن خاب حاجی شدن رو هم ببین، آخه تقدیر نیست و  قسمت نیست و نطلبیده  از این جور چرت و پرتا که اونا این کاره بشن، جالبه به خدا!
یکی دو رو ز پیش بود که داشتم یه مطلبی رو می خوندم که یه آقایی توش گفته بودن:(( هیفده سال طول میکشه که همه ی اونایی که ثبت نام کردن برا حج برن اونا و حاجی بشن))؛ از تعجب یه کم مونده بود به جای شاخ دم درآرم، مگه میشه؟! چه طور ممکنه؟! به نظر شما میشه؟ اگه هیفده سال طول میکشه که یکی بره مکه پس چرا کورو کورو مردم میرن تو حاجی شدن رکورد میزنن؛ تو تلویزیون از یه جفت قمری عاشق و خوشبخت و خوش وقت پرسیدن که برا چندمین باره که میرین حج، با کلی اعتماد به نفس جواب دادن:(( فقط تا به حال بیست و هشت بار مشرف شدیم؟؟؟!!!))؛ ماشاالله بیست،سی بار رفتن میگن فقط؛ آخه یکی نیست که بگه که حاجی جون جوونت، جون مادرت کوتاه بیا، ول کن این دامن خدا رو، بزا ما رو هم ببینه، اون قدر رفتی که دیگه براش تکراری شدی به خدا؟! بیا به خاطر حمایت از مردم مظلوم حج نرفته از حج رفتن کناره بکش، من ضمانت می کنم که میری بهشت؛ به خدا؛ اگه منم خدا بود(استغفرالله، زبونم لال،اینا رو میگم که عمق فاجعه مشخص بشه ها) و هر سال یه چند باری میدیدمت، به هر صورتی بود تو رو تو بهشت راه میدادم حتی تو موتور خوونش، باور نمی کنی، برا بار صدم که رفتی ازش بپرس.
بدور از اینا، آخه مرد ناحسابی این همه پول مفت میدی این عربا بخورن که چی؟!کم دارن تو سر ما میکوبن که تو هم بهشون روحیه میدی، اَه، اَه، اَه، این همه پول دادی به اون اُسکولا برا مردم کشورت خرج می کردی فکر کنم خدا یه در به درای بهش اضافه می کرد تا تو بری توش حال و حول کنی!! سرانجام برا حاجی به توان هزار یه کف مرتب صلوات…
—————————————————
۱/این روزها همه ((دو کلمه حرف حساب)) می خوانند، شما چطور؟
۲/استغفرالله؛ زبونم لال، گوش شیطون کَر من فقط برا اینکه بدونید چه خبره خودم رو جای…
۳/یه سکه که رو که میندازی هوا جدا از اینکه هزار تا چرخ می خوره نمی دونی کدوم طرفش میاد پایین، منم یه سکه انداختم حالا کدوم طرفش میاد نمیدونم، امیدوارم خیر باشه، امیدوارم…

« نوشته‌های پیشین

بازدید کل: 5064
بازدیدهای امروز: 22
تعداد نفرات بازدیدکننده : 1986
ویندوز:
آی پی: 38.103.63.61
تاریخ: جولای 26, 2008
افراد آنلاین: 1
کاربران آنلاین 0

به قدرت بلاگها به سرعت هاست مای وب سایت با پشتیبانی انجمن بلاگها

وبلاگ فارسی جابر زارع اپتیک و لیزر Free counter and web stats